تبليغاتX

آفلاين


خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
آلبوم عکس
تماس با من
درباره من
دوستان
اضافه به علاقه منديها
صفحه خانگی شود

موضوعات

آخرين ارسالها
- سلام دوستان خوبم امروز جمعه 24/9/85
-
-
- .....سو ال ..تقدیم.....
- بنام خدا............داستان زندگی شهریار (قسمت سوم) امیدوارم بهتون خوش بگذره

نويسندگان
- امین فاکر

لينکستان
- مطرب مهتاب روی انچه شنیدی بگو...
- میخانه
- در کمند غم عشقت خبر از خویشم نیست*
- انزلی بلاگ
- شهر من انزلی
- فروشگاه آنلاين
- فروش هاست و دامنه

دوستان

ياهو

amin_jan_sa25

خبرنامه
برای عضويت در خبرنامه لطفا" ايميل خود را وارد کنيد:


جستجو



آماروبلاگ
نظرات: 32
نوشته ها: 37
بازديد امروز: 9
بازديد ديروز: 1
کل بازديدها: 6736


به وبلاگ پر پرواز خوش آمديد

...پرپروازم در این کنج قفس.....

سلام دوستان خوبم امروز جمعه 24/9/85

به یاری خدا امید وارم همه عزیزان واجد شرایط در پای صندوقهای شوراهای اسلامی شهر و روستا و  خبرگان رهبری  شرکت فعالی داشته باشند...............انشا اله   
 (((((((امین)))))))


¤ نوشته شده توسط امین در پنجشنبه 23 آذر 1385 ساعت 10:13
¤ لينک مطلب | ارسال به دوستان | ارسال نظر - نظرات (9)

هزارو
یک شب))))))))))))))))))))))

))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
اگرچه جای دل دریای خون درسینه دارم)))))
ولی درعشق تو دریایی از دل کم میارم)))))
اگر چه روبرویی مثل اینه با من)))))))))
ولی چشمام بسم نیست" برای سیر دیدن)
نه یک دل نه هزار دل)
همه دلهای عالم))))))))
همه دلها رو میخوام))))
که عاشق  تو باشم)))))
تویی عاشق ترازعشق))
تویی شعر مجسم)))))))
تو باغ قصه از تو))))))))))))))
سحر گل کرده شبنم))))))))))))))
تو چشمام خواب مخمل))))))))))))))
شراب ناب شیراز))))))))))))))))))))))
1000میخونه اواز))))))))))))))))))))))))
1001شب راز))))))))))))
میخوام تو را ببینم))))))))
نه یک بار نه 100بار)))
به تعداد نفس هام)))))))
برای دیدن تو))))))))))
همه چشما رو می خوام
تورا باید مثل گل)))))
نوازش کردو بویید)
با هر چی چشم تو دنیاست
فقط باید تو رودید
تو را باید مثل ماه
روقله ها نگاه کرد
با هر چی لب تو دنیاست
تو را باید صدا کرد
)))))))))))))))))))))))
)))))))))))))))))))))))))


¤ نوشته شده توسط امین در پنجشنبه 23 آذر 1385 ساعت 10:12
¤ لينک مطلب | ارسال به دوستان | ارسال نظر - نظرات (2)

 »»»»»همدم  «««««

 تقدیم به  ...
      دست تو یاس نوازش
   در  سحرگاه      بهاری
     ای همه  ارامش از تو
  سردرانگشتت چه داری
        در کتاب قصه ی من
       معنی هر دل سپردن
 خود شکستن بود و مردن
  در غم  خود   سوگواری
        ای  همدم ای   مرهم
         ای  خط  سرنوشتم
        بی تو چه می نوشتم
    من چه بودم نقش باطل
        قایقی گم کرده ساحل
       با هزاران زخم بر دل
          از عزیزان یادگاری
      بی نیاز" از هر نیازی
      بی خبر از حیله سازی
              با گناه   پاکبازی
          باختم در هر قماری
            ای همدم ای مرهم
            ای خط سر نوشتم
   من چه بودم شعله ی درد
 

      قصه ی  خاکستر  سرد
          زخمی دنیای نا مرد
     قصه ی چشم انتظاری
         با من ویرانه از درد
    دست تو اما چه ها کرد
        ای که با معنای دیگر
      عشق  را  اموزگاری
    ای همدم ای مرهم
........................................



¤ نوشته شده توسط امین در پنجشنبه 23 آذر 1385 ساعت 10:11
¤ لينک مطلب | ارسال به دوستان | ارسال نظر - نظرات (1)

.....سو ال ..تقدیم.....

دل  تنگ  رفتیم و  کسی  دم نمی  زند
حتی پرنده ای مچه برهم   نمی  زند
دیوانگی درست ولی هیچ  کس چرا
سنگی بدون طعنه  به  ادم نمی زند
تقد یر به  سرنوشت من لبخند زد؟
ولی اینجا به زخم تو مرهم نمی زنند
امسال هم به عادت هر ساله اش پاییز
دستی  به  شانه  های   تبارم  نمی  زند
با   نخل  مرده ای  """"  گره   خوردیم
هیچ کس برریشه  های کهنه  تبرهم نمی زند
  

  سو ا ل؟ ...        ****         سوا ل ؟ ...

¤ نوشته شده توسط امین در پنجشنبه 23 آذر 1385 ساعت 10:09
¤ لينک مطلب | ارسال به دوستان | ارسال نظر - نظرات (1)

بنام خدا............داستان زندگی شهریار (قسمت سوم) امیدوارم بهتون خوش بگذره

.*در کوی بهجت اباد*.

روزها به همین منوال می گذشت و شهریار جوان روزهای خوشی را در دانشکده طب و در کنار پری سپری می کرد.
بیشتر اوقات را با دوستان یا پری خانم در باغ بهجت اباد سپری می کرد.بهجت اباد سراسر باغ و بی اندازه با صفا و مورد علاقه شهریار و پاتوق اوبود.روزها بل شبها با پری در ان قدم می زدند و با هم از هر دری سخن می  راندند.قهوه خانه مسیب شاه" در کنار استخر بزرگ بهجت ابادپاتوق همه هنرمندان"و صاحب دلان تهران در تمام رشته ها بود شهریار خاطرات تلخ و شیرین بسیاری از باغ بهجت داشت و در بیشتر اشعار خود انها را منعکس کرده است.
 

*دخالت تیمور تاش*

اری اینچنین بود که عزیز ترین کس شهریار از دستش به درمی رفت ولی هنوز امیدبرای وصل و دیدار باقی بود که دخالت تیمورتاش" وزیر در بار مستبد رضاخان اخرین رشته امید را نیز قطعکرد و شهریار را ناکام گذاشت.(وقتی روزی از شهریار پرسیدند چطور شد تیمورتاش مرد؟) گفت: اورا جد من کشت "زن تیمورتاش قابل اینکه میان مردم ظاهرش کند نبود و پس از اینکه او خیلی ترقی کرد در مجالس باعث کسر شانش می شد.
از این رو به معشوقه شهریار که از هر حیث شایسته و برازنده بود مناسب خود می دانست.اگر چه او از علاقه و ارتباط پری و شهریار خبر داشت.در سال اخر دانشکده طب که به امتحان اخر سال و دکتر شدن شهریار بیش از چندماه نمانده بود" در بیمارستان انترن ارتش مشغول کار بود.روزی رییس بیمارستان وی را به نزد خود فرا خواست و وقتی دفتر رییس رفت دید سرگردی انجاست که او شهریار را با خود به زندان برد.و زندانی کرد.تیمورتاش دستور داده بود او را در زندان نگه داشته یا بکشند.مادر ثریا(پری) وقتی از این موضوع مطلع شد بر سر روی خود چنگ می زد و می گفت: این سید بیچاره چه گناهی کرده؟! نفرین او بر شما را زیرو رو می کند.و.....
تیمورتاش به این شرط حاضر بود شهریار را ازاد کند که سریعا تهران را ترک کند.


¤ نوشته شده توسط امین در پنجشنبه 23 آذر 1385 ساعت 10:02
¤ لينک مطلب | ارسال به دوستان | ارسال نظر - نظرات (3)

*سبد/سبد*

((((سبد سبد:))))               "این شعر هم تقدیم به دوستان خوبم"

دوستت دارم سبد سبد"
بازگل عشق جوونه زد"
دوستت دارم یه عالمه"
هرچی بگی بازم کمه"
دوستت دارم ای نا مهربون"
دوستت دارم  قطار قطار"
خزونمون کردی بهار"
دوستت دارم  دیوونه وار"
باور  نداری  از قرار"
دوستت دارم به   اون خدا*
به اون  خدای  عاشقا*
دوستت دارم تا پای  جون*
می خوام بمونی   مهربون"
من که گرفتاره تو   ام/////
عاقبته کارو  بدون/////////
عاقبت کار  منم///////::::::
هرچی که هستی به مون::::
هرچه که هستی بمون:::
                           ******از تو جه شما ممنون *******   
 



¤ نوشته شده توسط امین در جمعه 17 آذر 1385 ساعت 10:17
¤ لينک مطلب | ارسال به دوستان | ارسال نظر - نظرات (6)

**چه باید کرد**

@@@@@@@@@چه باید کرد@@@@@@@

               @@@@@@@@@@@
من خوام مثل تو باشم
چه باید کرد
 می خوام از خودم رها شم
   چه    باید......
    زندگی    رو    بشناسم
 چه................
        چه        باید    دید
 چه   باید    گفت
 من میخوام مثل تو دنیا رو ببینم
 از یه قطره "دل دریا رو ببینم؟
 من هنوز یه بچه ساده  ام
 همه دنیا "سوار و من پیادم
 همه رفتن به منزلی رسیدن
  تنها من موندم و من موندم و جاده
 تو که روزو روزگارو می شناسی
 تب تند انتظار رو می شناسی
 غم جاده های پر غبار و خالی
 جاده های بی سوار و می شناسی
 تو به من بگو "اسمون تو" چه رنگه
  تو به من بگو "ایا این دنیا" قشنگه
 تو که بیداری بگو" ما همه خوابیم
  در بدر تشنه به دنبال سرابیم


¤ نوشته شده توسط امین در جمعه 17 آذر 1385 ساعت 10:13
¤ لينک مطلب | ارسال به دوستان | ارسال نظر - نظرات (0)

***غریبه ****

**** غریبه****

 غریبه نمی دونم تو کی هستی
 غریبه  تو سکوتموزدی  شکستی
  کبوتر وار در باغ     سکوتم
 از این شاخه به ان شاخه نشستی
       از غصه    نتر    سیدی
   تو برام زدی  و رقصیدی
   از  غصه دلم   خون    بود
   برام   خوندی  و خندیدی
  تو  باغ     سکوت   من
    برام   هزار   گل   دادی
  از غصه  رهام    کردی
    گفتی   دیگه       ازادی
  از دنیا   دلم   خون  بود
  که اون  چشم تو پیدا شد؟
 همان دنیای بی    ارزش
   برام یک   دفعه  دنیا شد
  تو رنگ   صدات"جونه
  پر"از دوا   "و    درمونه
    اهنگشو       میشناسم
        دلم  همیشه   میخونه
:::::::::::::::::::::::::::******::::::::::::::::::::
 



¤ نوشته شده توسط امین در جمعه 17 آذر 1385 ساعت 10:07
¤ لينک مطلب | ارسال به دوستان | ارسال نظر - نظرات (0)

قسمت دوم داستان زندگی شهریار: قسمت اول را به دلیل ویرایشی نتونستم چاپ کنم" عذر منو بپذیرید. عزیزانی که دوست دارند قسمت اول این داستان را بخو

*** عزیمت به تهران***

هنگامی که محمد حسین 15 سال بیشتر نداشت پدر!  او را برای ادامه تحصیل روانه تهران نمود وی  در بین راه   اولین منزل به هنگام استراحت ((در خواب می بیند  که بر  روی  قلل کوه  طبل بزرگی را می کوبد و صدای طبل در اطراف  می پیچد و  بقدری صدای ان رعد اسا است که خودش نیزوحشت  می کند"تعبیر این خواب چیزی جز شهرت واوازه ی اوکه بعد ها بدست  اورد  نمی  توانست باشد.شهریار در  29 اسفند 1299  درست   مدتی پس از
کودتای  رضا خان "در  سوم اسفند  وارد تهران شد.و  به سفارش پدر تحت مراقبت یکی از شاهزادگان قاجار که با  همسرش   اکرم السلطنه  زندگی  می کرد  و افراد متدینی بودند قرار گرفت" اکرم خانم بانوی  بسیار  مومنی بود که از شهر یار همچون فرزند خود مراقبت کرد.انها 50000تومان  مستمری  به شهریار  می دادند""
"داستان این 50هزار تومان به انجا بر می گردد که مدتها پیش این خانواده در تبریز بودند" شوهر اکرم السلطنه معلم بود 50هزار به شهریار  می دادند  تا وی  مربی  و…دو فرزندشان  باشد این پول همان پولی بود که به شهریار می دادند و هنوز قطع  نکرده  بودند  حتیزمانی که این خانواده تنگدست شدند بازاین پول را به  شهریار می دادند .  اگر چه شهریار  اصرار بر ان  داشت  که این وجه را قبول نکند  اما انان  مقید  بودند  که هر  طور  شده تا  سر هر  ماه این   پول  را  به  او  بدهند .شهریار  ادامه  تحصیل  خود  را  در ((دالفنون))پی گرفت و بزودی دوستان خوبی در تهران برای خود
پیدا کردو…خب در  این  دوران  اتفاقات و... بسیاری  برای  وی  رخ می دهد که از ان می گذریم .
                   ***اغاز عاشقی شهریار***
اغاز این عاشقی نیز به همان سالهای دارالفنون یعنی سال 1302 باز می گردد و در این سال است که او    با((پری))دختر  زیبای تهرانی     اشنا میشود و بعد او را به نامزدی خود بر   می گزیند نام اصلی  پری   (ثریا) بود   ولی شهریار  او را (پری ) خطاب   می کرد و در  اشعار  خود  نیز  با  نام  ( پری)  از او یاد   کند.
.ان دودردوران تحصیل شهریاردر دالفنون وبعدا   درمدرسه طب  همدیگه راتا پای دل  دوست داشتند . پدر ثریا سرهنگ ارتش بود
پری و شهریار در اغاز اشنایی (شهریار 17ساله)بود.چنان دلداده هم بودند که جدایی و فراق برایشان قابل تحمل نبود  .پدر و مادر پری هم به شهریار  علاقه مند   بودند  و او  را  دوست   داشتند.
در همان سالها در یک تابستان گرم "هوای تهران" ناراحت  کننده بود" پری از شهریار خواست که از دارالفنون مرخصی بگیرد تا چند روزی به ییلاق پیش پدر و مادرش بروند و مدتی از  گرمای تهران رهایی یابند. ولی از انجا که شهریار گرفتار درس بود. از پری عذر خواست و  او را تنها بدرقه کرد  تا به ییلاق  پیش پدر  و مادرش  برود .او  به پری  قسمتی  از  تکه های موسیقی   در دستگاه شور را یاد داد بود(شهریار موسیقی (سه تار)   را  خوب یادداشت وچون صدای خوشی هم داشت خواندنش مهیج کننده بود
ولی پس از انکه پری رفت. شهریار  سخت  بی قرار وبطوریکه دوستان  بر  وی  ترحم کرده"   جریان  عشق   و عاشقی  او  را  به رییس دارالفنون گفتند   او نیز انصاف نموده و مرخصی  داد" وی به دنبال پری راهی ییلاق شد و شب  هنگام  خود  را به انجا  انجا رساند.او این همه راه را با خستگی زیادو... طی کرده بود و  
در تاریکی شب که اتاق پری روشن بود" جلوی پنجره نشسته و سه تار بدست دستگاه شور را می نوازد"هوای مهتابی و عشق پری بیقرارش ساخته بود" چشمعه  طبعش جوشیدن گرفت"تکه کاغذی از جیبش در اورد و این غزل را در عرض چند دقیقه ساخت و شرع کرد به خواندن ان با صدایبلند:بازکن پنجره را       بازکن نغمه جانسوز ساز امشب
تا کنی عقده اشک از دل من باز امشب
ساز در دست تو" سوز دل من می گوید
من هم از دست تو دارم گله چون ساز امشب…
همین که صدای شهریار بلند شد و به گوش پری رسید"   پنجره   را باز کرد و   خواست خود  را از  انجا به  زمین  بیندازد  که شهر یار التماس کردواوراازاین  کار بازداشت   .پدر  مادر  و پری   خودرا   به  شهریا ر   رساندندد   و با    اصرار   تمام   او  را  به   داخل   اتاق    بردند""""
شهریار در سال 1303 دوره متوسطه را در دالفنون به پایان برد. و به اصرار  پدر وارد  دانشکده   طب(پزشکی) در تهران گردید                      


¤ نوشته شده توسط امین در جمعه 17 آذر 1385 ساعت 10:02
¤ لينک مطلب | ارسال به دوستان | ارسال نظر - نظرات (9)

نکته:

دوستان خوبم سلام
به دلیل بعضی مشکلات ویرایشی امکان چاپ قسمت اول داستان  زندگی شهریار میسر نشد" عزیزانی که تمایل به خوندن قسمت اول را دارند وبلاگ کمند -عشق همچنان فعال و در حال حاضر به روز می باشد.متشکرم
****************امین*****



¤ نوشته شده توسط امین در جمعه 17 آذر 1385 ساعت 09:57
¤ لينک مطلب | ارسال به دوستان | ارسال نظر - نظرات (0)


<- صفحه قبل :: صفحه بعد ->

Powered By Anzali Blog